X
تبلیغات
میآیی و این انتظار پایان مییابد

میآیی و این انتظار پایان مییابد
آزاد 
قالب وبلاگ


پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید: مزاحم نیستم کنار دست شما بنشینم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی‌خواهم یک شب را با شما بگذرانم !
تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند...

پس از چند دقیقه دختر به سمت
آن پسر رفت و در کنار میزش به او گفت: من در زمینه روانشناسی پژوهش می کنم و میدونم مردها به چه چیزی فکر میکنند، گمان کنم شمارا خجالت زده کردم. درست است؟
پسر با صدای بسیار بلند گفت: 200 دلار برای یک شب !!؟ خیلی زیاد است !!!
و تمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غیر عادی کردند...

پسر به گوش دختر زمزمه کرد: من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص را گناهکار جلوه بدهم
[ چهارشنبه 16 بهمن1392 ] [ 1:37 بعد از ظهر ] [ عرفان ]
[ چهارشنبه 3 خرداد1391 ] [ 11:19 بعد از ظهر ] [ عرفان ]

تاکی من و هجران تو هی دست در دامان تو

 

جان _ ما دیگر بیا تنا جان کنیم قربان تو

 

از دیده گانم خون میچکد باور نداری بنگرم

 

تا که بینی چشم حیران کرده ام دربان_ تو

 

شهره ی ایمان شهر_زاهدان بودم اگر

 

ایمان همه سوزاندمی در پای آن چشمان تو

 

آواره و ویلان شدن این شد نصیبم عاقبت

 

شیرین شدن لیلی شدن شد عاقبت عنوان تو

 

واثق که روزی شهره ی دشت و چمن بودش نگه

 

همچون بیابانی شده در تابش چشمان_تو

[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 10:20 قبل از ظهر ] [ عرفان ]

گفتم که ترسم این یار گبرو مسیح و ترسا

نشناسد و مراهم راهی کند به صحرا


گفتا برو زترس مجنون شدن نمانی

شیون و مرگ یکبار دل را بزن به دریا


گفتم اگر زمانه روی خوشی ندادم

گفتا که کس ندیده روی خوشی زدنیا


گفتم اگر کند داد رسوا شوم به عالم

گفتا درآب بنگر تا خود شوی هویدا


گفتم که دل خسته ام امروز کن معافم

گفتا که کار امروز چون میشود به فردا


گفتم به شهر رفتم اما ندیدمش باز

گفتا به دل نگاهی تا جان شود هویدا


گفتم که هرچه کردم راز جهان نگفتند

گفتا که این زمانه با عشق شد گوارا


گفتم عجب که واثق تنها ولی غزل خوان؟

گفتا جنون عشق اش از روی اوست پیدا

[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 6:56 بعد از ظهر ] [ عرفان ]

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ,صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد کس به داغ دل ,باغ دل نداد
ای وای,های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم,خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت
"آیا "ز یاد رفت و "چرا "در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست!

[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 11:35 قبل از ظهر ] [ عرفان ]

آموزش و تحقیقات مجلس شورای اسلامی




ادامه مطلب
[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 12:41 بعد از ظهر ] [ عرفان ]
سلام دوستای عزیز آیا تا به حال شده به مشخصات جزیی تلفن های همراه یا همون گوشی های موبایلتون دقت کنید . آره با دقت در این مسایل شما می تونید تفاوت بین مدل های مشابه گوشی ها رو تشخیص بدین و بهترین و مناسبترین ها رو پیدا کنید و مورد استفاده قرار بدین.
در اینجا به چند تا از مهمترین اصطلاحات گوشی موبایل اشاره می کنیم .
امیدوارم گره گشای مشکلات و سوالات شما باشه:
برای مشاهده اصطلاحات به همراه توضیحات فارسی روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 17 مهر1390 ] [ 1:30 بعد از ظهر ] [ عرفان ]

  جناب لطف الله زاهدی یکی از دوستان نزدیک استاد این شرح را نوشته اند که در کلیات دیوان شهریار جلد اول چاپ شده است .

جوان ۲۳ ساله ای فرض کنید به نام شهریار ٬ تقریبا در حدود سال ۱۳۰۸ شمسی که دانشجوی دانشکده ی پزشکی است.در یکی از خانه های تهران دو اطاق با یک مهتابی در اختیار دارد ٬ در این خانه دختر با ذوق و با عاطفه ای هم هست به اسم لاله که قسمتی از کارهای منزل شهریار را بدون توقع مزدی به عهده گرفته و این همان لاله است که شهریار چندین سال بعد که از سفر خراسان برگشت او را مرده یافت و در سر خاک او غزل بسیار لطیفی ساخت به مطلع :  بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را.

 



 

این روزها معشوقه ی شهریار یعنی ثریا با صدها داستان شور انگیزی که برای آیندگان طراحی کرده تازه دارد از چنگش به در می رود ٬ دو هفته است که هم دیگر را ندیده اند ٬ شهریار با اضطراب و انقلاب فوق التصوری دست به گریبان است.روزها بلکه شب ها هم ٬ متصل می دود و می رود بهجت آباد که محل گردش های سابق است و دوباره دیوانه وار می آید منزل.این جا که هست ثریا را آنجا ٬ آنجا که هست اینجا می پندارد.اما به قول باباطاهر: " اگر دردم یکی بودی چه بودی " شهریار نه تنها ثریا را از دست داده بلکه سه نفر رفیق موافق هم که تاکنون داشته اکنون به هیچ کدام دسترسی ندارد.

۱-مرحوم سید ابوالقاسم شهیار متخلص به شیوا که همشهری و صمیمی ترین دوست شهریار است ٬ تقریبا تمام خوشی ها و تفریحات شهریار که مستلزم مخارجی هم ممکن است باشد دور محور شهیار می چرخد ٬ به وسیله ی شهیار است که شهریار پیش یک عده از رجال وقت معرفی شده و یا به وسیله ی اوست که در یک مجلس حال با قمر الملوک وزیری محبوب ترین خواننده ی زن ایرانی آشنا شده و غزل معروف خود "قمر اینجاست!" را ساخته و به دهان ها افتاده.شهیار عضو دربار است و جوانی است خون گرم و فعال و خیلی با ذوق که از اشعار شهریار هم نسخه بر می دارد و کتابچه ای ترتیب داده که همان دیوان کوچک شهریار است که در ۱۳۰۹ چاپ شده و گردآورنده ی آن مرحوم شهیار بوده است.اما در این موقع که شهریار احتیاج به توجه بیشتری دارد طفلک شهیار هم مریض و مسلول شده و برای تغییر آب و هوا به مازندران رفته و شهریار بعد ها که شهیار مرحوم شده در رثای او می گوید:

او سایه ی خدا بود ٬ پشت و پناه ما بود

تا سایه ی خدا باد پشت و پناه شهیار

۲-نگارنده یعنی لطف الله زاهدی که گرفتار امتحانات مدرسه و تهیه ی مقدمات سفر اروپا برای تحصیل هستم و دیگر هیچ.

۳-جوانی است به اسم کریمخان که اهل ذوق و ادب است و بسیار اصیل و نجیب اما نازک نارنجی و زودرنج ٬ او هم مثل اینکه طاقت خل بازی های شهریار را نداشته ٬ قهر کرده ٬ رفته و در تهران هم نیست.

شهریار می گوید:

" خدا وقتی بخواهد یکی را به سوی خود بکشاند هر در امیدی که به سوی خلق باز می شود به رویش می بندد."

در چنین ایامی ٬ یک روز نزدیک غروب که شهریار باز سرسیمه وارد منزل می شود ٬ لاله به او مژده می دهد که ثریا آمد اینجا و مقداری هم منتظر شما شد ٬ چون عجله داشت رفت.اما گفته شاید برای ساعت نه شب بتوانم باز سری به شما بزنم.لاله با تاسف اضافه کرد که پیراهنش را هم برد ٬ گفت این پیراهن وقتی من نباشم شهریار را آزار خواهد داد.پیراهنی که پارچه ی آن را خود شهریار انتخاب کرده بود و به عنوان هدیه به ثریا داده بود و ثریا هم بعد از اینکه از آن پارچه ٬ لباس تهیه کرده بود ٬ لباس را به عنوان یادگاری پیش شهریار گذاشته بود.

شهریار مثل اینکه دری از بهشت امید به رویش باز شده باشد اشک شوقی سر داد و در انتظار ساعت نه شب ماند ٬ اما سخت بی قرار ٬ مخصوصا از رفتن پیراهن که حکم پیراهن یوسف را داشت سخت ناراحت.

شب شد ٬ لاله آمد چراغ نفتی شهریار را روشن کرد و گذاشت وسط اطاق ٬ خواست برود ٬ شهریار گفت در و پنجره ها را هم باز کن ٬ خفه می شوم ٬ با این که هوا منقلب بود لاله ناچار اطاعت کرد.

ساعت نه شب داشت نزدیک می شد که باد زد و چراغ را خاموش کرد ٬ شهریار این را هم به فال بد گرفت ٬ و با خود گفت :" دیگر کار از کار گذشته است. "

لاله آمد چراغ را روشن کند ٬ شهریار گفت:نکن ٬ اگر او آمد روشن می کنم ٬ لاله گفت:شامت حاضر است ٬ شهریار گفت : اگر او آمد می خوریم ٬ اما آن شب تا صبح ٬ چراغ خاموش و شام نخورده ماند ٬ زیرا او نیامد و نیامد که نیامد ٬ او نیامد اما شهریاری هم ساخت که چراغ دل ها بدو روشن شد.

آن شب شهریار با یک پتو روی فرش دراز کشید و با تب و لرز شدیدی که به جانش تاخته بود ٬ شب عجیبی را سحر کرد ٬ نزدیکی های صبح بود که شمع شاعرانه ی خود را روشن کرد و این غزل را نوشت: بوی پیراهن.

خواننده ی عزیز با خواندن این مقدمه و شرحی که زیر ابیات می نویسم می توانید دریابید که چگونه وقایع عادی هم ضمن بیان شعری از آیینه ی ذوق و ضمیر شهریار به روی کاغذ منعکس می شوند که ظاهرا ردپایی از خود باقی نمی گذارند و شکوه ابهام غزل هم نمی شکند.این همان سبک سمبولیک بلند و عجیب حافظ است که بعد از حافظ کسی از عهده ی آن برنیامده بود.

بنده اینجا قصدم فقط بیان شان نزول و پیش آمد هایی است که این غزل را به وجود آورده است اما درک لطائف شعری و هنری غزل با خود شما است.

 "                                                 بوی پیراهن"

اشم رائحه یوسفی و کیف شمیم                                  عجب که باز نمی آیم از ضلال قدیم

" چون موضوع پیراهن ثریا در بین است به یاد پیراهن یوسف افتاده و غزل خود را با اشاره به قصه ی یوسف آغاز می کند."

اسیر بیت حزن گو دریچه ها بگشای                               اشم رائحه یوسفی و کیف شمیم

" در این بیت اشاره به باز کردن در و پنجره ها شده است. "

به بوی زلف تو جان وعده داده ام اینک                             چراغ عمر نهادم به رهگذار  نسیم

" در این بیت به خاموش شدن چراغ هم اشاره شده است. "

حدیث روی تو می گفت لاله با دل من                              که داغ دل کندم تازه ٬ یاد عهد قدیم

" اشاره به صحبت هایی که لاله با او کرده و آمدن ثریا را مژده داده است اما نتیجه جز داغ دل نیست. "

خدای را مستان یادگار عشق از من                                که در فراق تو نه یار دارم و نه ندیم

" اشاره به پیراهن ثریا که از منزل او بیرون رفته و این بیت در دیوان چاپی نیست چون خود شهریار در نسخه ی خطی روی آن قلم زده بود ولی از نظر تکمیل موضوع لازم است."

شکنجه ی شب هجران به زیر پنجه ی عشق                      فشار قبر به یاد آرد و عذاب الیم

" بی خوابی و تنهایی و تاریکی شب و تب چهل درجه در حالی که خود را در پتو پیچیده و می خواهد عشق آتشینی را زنده به گور کند الحق جز عذاب قبر تشبیه و تعبیری ندارد."

شکسته کشتی طوفانیم ٬ شبانگاهان                          به دست کشمکش گردباد ها تسلیم

" شکستی که خورده ٬ طوفانی که این حادثه در روحیه ی او برانگیخته و بلاتکلیفی که باید دستخوش حوادث بشود ٬ در این بیت نقاشی شده است. "

کجایی ای خط سبزت به پشت خاتم لعل                      نوشته آیه ی یحیی العظام وحی رمیم

" در این بیت به دوست خود ابوالقاسم شهیار  اشاره کرده که اگر او بود در این موقع می توانست با نوازش های خود دل مرده ی او را زنده کند. "

رقم به شیوه ی چشم تو می زنم به بیاض                 که نسخه یی بستانی از این سواد سقیم

" باز اشاره به ابوالقاسم شهیار و همین طور اشاره به نگارنده ( لطف الله زاهدی ) دارد که هر دو از اشعار او نسخه بر می داشتیم."

همای عشقم و از خلدم آبخور برکند                           هوای همت پرواز تا بدین اقلیم

" اشاره ضمنی هست به اینکه از تبریز بار سفر بسته و به تهران آمده."

فغان که چرخ نگونبخت حرمتم نشناخت                   که میهمان بکشد کاسه ی سیاه لئیم

" اشاره به کم محلی و خلف وعده ای که دیده و حتی خطر جانی که برایش پیش آمده و همین طور پیش گویی حوادث بعدی است که در بیوگرافی شهریار اشاره شده است."

اهادیا بکریم و قد هدیت لئام                               امان که داد دل من ده ای خدای کریم

" اشاره ی ضمنی به دوست خود کریمخان کرده و رنجشی که از او داشته رسانده است. "

من از صوامع کاخ رفیع معرفتم                             که در مقابل آن آسمان کند تعظیم

من آن فرشته ی قدس حدیقه ی خلدم                  که حالیا شده ام در شراب خانه مقیم

به شهریاری ملک سخن برندم نام                        برای خاطر لطف کلام و طبع سلیم

" این سه بیت در آن تاریخ که شهریار این غزل را ساخت فقط یک غلو و مبالغه ای به نظر می آمد که شاعر برای تسلی دل رنج دیده ی خود بر زبان آورده باشد اما امروز معلوم می شود که حقا یک الهام و پیش گویی از حقیقتی مسلم بوده است.

                                                                                        تهران-بهمن ماه ۱۳۳۷

                                                                                            لطف الله زاهدی



  کلیات دیوان شهریار جلد اول

[ پنجشنبه 29 اردیبهشت1390 ] [ 9:54 قبل از ظهر ] [ عرفان ]

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت


تحمل گفتی و من هم که کردم سال‌ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت


چو بلبل نغمه‌خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت


تمنای وصالم نیست عشق من بگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت


امید خسته‌ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت


چه شبهائی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت


دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت


به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

[ سه شنبه 6 اردیبهشت1390 ] [ 3:55 بعد از ظهر ] [ عرفان ]

استار
 شهريار


کسي نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشینان توخاموشتر از من


ادامه مطلب
[ شنبه 20 فروردین1390 ] [ 3:35 بعد از ظهر ] [ عرفان ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تو را از یاس زیباتر
واز پندار های خشک وسردم ترتر
حتی زمین خشک وسردو کهنه راجان می دهی
ای دمت از مسیحا گیراتر
امکانات وب

استخاره آنلاین با قرآن کریم


فال حافظ


تبادل لینک

خرید بک لینک